محمدتقى نورى

304

اشرف التواريخ ( فارسي )

نيست درين جمع يلان هيچ‌كس * گر بود اين تازه‌جوان است و بس مانده بيرون ز نيستان گراز * گشت همان تازه‌جوان اسب‌تاز نيزه فكند و سپر انداخت رفت * ننگ همه جاى بپرداخت رفت رفت و چنان رفت كه گردش نماند * غيرت و پرواى نبردش نماند بود به ويرانه حصارى شده « 1 » * از سر مردانگى عارى شده اسب رها كرد و به جايى خزيد * ديده بسى جُست و نشانش نديد كرد چو « 2 » شهزاده به يك چوبه تير * خوك روان جانب بئس المصير كس به طلبكارى آن مرد جنگ * كرد روان جانب آن جاى تنگ گفت كه شد كشتهء گراز از سهام * واهمه يك‌سو نه و بيرون خرام داد جوابش كه نيايم برون * تا كه نبينم سرِ دَد غرق خون چند فريبم دهى اى شهريار * بنده كجا « 3 » و روش كارزار من به مثل رستم و بيژن نيم * گيو و فرامرز و تهمتن نيم تا به دد و دام كمين آورم * خاتم مردى به نگين آورم من يكى از خيل و شاق توام * حامل آلات « 4 » و يراق توام راضى اگر نيستى اى تاجدار * رو تو به ويرانه « 5 » مرا واگذار شاه چو اين عذر موجه شنيد * خنده‌زنان غنچه صفت بشكفيد كلهء او « 6 » را به سوى آن جوان * كرد روان تا كه بيايد روان بُرد فرستاده و آورد پيش * تازه‌جوان منفعل از فعل خويش شاه به دلدارى آن يكّه مرد * مُهر سرتنگ شكر باز كرد گفت حيات از تو غنيمت بود ( 118 ب ) * گه ظفر و گاه هزيمت بود ليك نصيحت به تو اى نيك دم * باش به هرمرحله ثابت‌قدم

--> ( 1 ) . بود به ويرانه حصارى بلند * كش نرسيدى به سرش صد كمند رفت و در آن قصر حصارى شده * . . . ( 2 ) . مج : چه . ( 3 ) . مج : كجاه . ( 4 ) . مج : « و » ندارد . ( 5 ) . مج : وايرانه . ( 6 ) . مج : دد .